از خیلی سال قبل دوستش داشتم. ولی حالا بهانه ی خیلی مهم تری هم دارم که باعث میشه بیشتر بهش علاقه مند بشم اونم سالگرد عروسیمه. من و پسر بهاری درست چهار پنج روز پیش از بهار عروسی کردیم.
خیلی تقارن جالبیه. من تا شش ماه اول سال ۹۰ مجرد بودم در حالی که هیچ کس حتی فکرشم نمیکرد سال تموم نشده عروسی هم میکنم. به سالگرد عروسیمون نزدیک میشیم. تصمیم دارم یه سری عکس از اون وقتها رو وب بذارم. شاید یکی دوسال دیر شده باشه ولی تجدید خاطره است.
برای اومدن بهار لحظه شماری میکنیم.
من و فریبا و پریسا و خیلی از آدمهایی که سرشار از لطافت و زندگین...
دوست دارم زودتر بهار بیاد تا بذر گلهامو بکارم و ببینم چقدر به باغبونی واردم.
این روزا که برای اومدن بهار لحظه شماری میکنم سعی میکنم صبح هامو روشن و بهاری شروع کنم. فرقی نداره که هوا مثل دیروز بارونی باشه
و اول صبح چشمهام به کوچه ی بارون خورده باز بشه یا مثل امروز آفتابی باشه
و هنوز هوا از طراوت بارون دیروز بوی نم و تازگی بده. پرده رو کنار میزنم تا گلخونه ی کوچیکم از آفتاب روزهای آخر زمستون لذت ببره...



بعد خودمو به یه لیوان چای داغ و تازه دم دعوت میکنم.
لیوان چایی رو میبرم کنار پنجره و تو هوای آزاد بو میکنم. من عاشق عطر چایی تو هوای آزادم. فرقی نداره چه فصلی باشه.یه بار امتحانش کنید و ببینید بوی چایی چقدر تغییر میکنه و دوست داشتنی میشه. شاید بوش شما رو یاد سیزده به در یا پیکنیک بندازه ولی اصلا منو میبره به یه دنیای دیگه. به شدت یاد ایام گذشته میفتم. یاد روزهایی که تو خرپشته و کنار در باز پشت بوم هی درس میخوندم
و هی چایی میخوردم. باد می اومد تو گوشه ی دنج و خلوتم
و با عطر چایی مخلوط میشد.بوی چایی تو هوای آزاد... یادمه چایی ام رو با کانفت میخوردم.
ولی نه تنهایی. همیشه به آخرای کانفتم که میرسیدم خوردش میکردم و میریختمش برای مورچه هایی که کف پشت بوم صف بسته بودن و دنبال همدیگه میرفتن. اینطوری شیرینی کانفت چند برابر میشد...

پ.ن: دوستای گلم فردا بعداز یک هفته میرم خونه ی مامی و با کامپیوترشون به وبلاگهاتون میام. تو لپ تاپ من کد نظرات بلاگفا نمایش داده نمیشه و منم هر وقت میرم خونه ی مامی میتونم براتون کامنت بذارم. خواستم جلوتر بگم که فردا دارم میام تا خونه رو آپدیت و جارو کنید و خلاصه بی صبرانه منتظرم باشید.
برچسب: چشم انتظار بهار,چشم انتظار آن بهارم,
نویسنده: آبتین یزدانی